روی تخت اتاقم نشسته ام اتاقی تاریک
اما اینجا نیستم
در دوردست های خیال فکرم به یاد روزهایی ست که پابرهنه میان شکوفه باران می دویدم
و تو پناهم بودی و تو میگفتی نخواهی گذاشت دلم بگیرد حتی در نم نم باران حتی نخواهی گذاشت بر من نفوذ سرما را
اما حالا...
دلم گرفته است و باران هنگامه کرده
و می ترسم از صدای غرش رعد و می لرزم از سرما از سرمای بی کسی
و تو نیستی که مرا در آغوش بگیری و دستانم را به گرمی بفشاری و تو نیستی که نگذاری سردم نشود و به من آرامش بخشی
با همان بغضی که روزهاست در گلویم جا دارد با همان بغض همیشگی پنجره را می گشایم
دلم میخواهد یک بو را استشمام کنم
عطر باران و خاک را
این خاک تبرک توست برایم
خانه ی توست...
ببین باران که بر خانه ات می خورد چه عطری بلند می شود
مثل اشک های من بر خانه ات
دلم میخواهد یک بو را استشمام کنم تا آخر عمرم
و می خواهم با همین بو جان دهم
دلم میخواهد یک بو را استشمام کنم
فقط یک بو
عطر باران و خاک را
یادگار روزهای گذشته مان...
نظرات شما عزیزان:

.gif)
پاسخ:خخخخخخخخخخ خودم نوشتم
برچسبها: